جستجو در وبلاگ:


۱۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۰:۴۹

● لينک‌های همسایه


● لينک‌های ورودی
myjanelf.5gigs.net
xfykfyiolrt.hit.bg
todnotrahnikiq.blogostrefa.org
myjaneqq.5gigs.net
fitforumcse.hit.bg
rezas.blogsome.com
todnotrahnikiq.obywateleuropy.eu
myjaneewx.66ghz.com
myjanedk.iblogger.org
vnwdl.knows.nl

آمار بازديدکنندگان
امروز: ۱۴۸۳ بازديد
ديروز: ۱۵۲۴ بازديد
اين ماه: ۳۲۹۵۱ بازديد
از ابتدا: ۱۲۷۲۹۳۳ بازديد

Powered by

ASP-Rider 1.6

۳۰ بهمن ۱۳۸۲ .
هنوزم هستي .

بارانه نوشته بود:
تو بزرگی مثل شب
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگی مثل شب
خود مهتابی تو اصلا...
من چی بنويسم؟
تو بزرگ بودی مثل شب؟
خود مهتاب بودی تو اصلا؟
خيلی بامزه می شه نه؟ اما می تونه واقعيت پيدا کنه ، اگه خدا بخواد !!!

راستی هديه ولنتاين دادين؟ گرفتين؟ اگه هنوز ندادين يه هديه جديد و بی خرج می خواين از
اينجا بخرين.

« طی يک حادثه وحشتناک رانندگی در جاده دروس – قلهک ، فروغ فرخزاد شاعره معروف کشته شد » و امسال سی و هفت سال پس از درگذشت فروغ ، او همچنان در اشعارش زنده است .


+ مهستا ساعت 07:07am

نظرات (۱) ساعت ۰۷:۰۷ لينک
۲۶ بهمن ۱۳۸۲ .
بعضيا .

اگه وقتی حرف می زنی مردمک چشمات مرتب اين ور اون ور می رن داری دروغ می گی ،
اگه به تته پته می افتی داری دروغ می گی ،
اگه حواست پرت می شه داری دروغ می گی ،
اگه بحرفات هيچکی گوش نمی ده دروغ می گی ،
اگه رشته کلام از دستت در می ره داری دروغ می گی ،
اگه ...
اگه می خوای دروغ بگی اين همه بهانه نيار ، ديگه حنات رنگ نداره .
                                                      ***
چند روز تعطيلات فرصت خوبی بود برای همه چيز. بعضيا آهنگ دان لود می کردن ، بعضيا سفر رفتن ، بعضيا نرفتن ،
بعضيا مريض شدن و... و بعضيا هم چهره ی واقعی خودشونو نشون دادن.
                                                     ***
اين قدر خيال بيهوده نباف              
ماييم و دو خط رباعی و يک دل صاف
در آينه ی دلم به جز عکس تو نيست
شک داری اگر بيا دلم را بشکاف
       

نظرات (۰) ساعت ۲۰:۱۳ لينک
۱۹ بهمن ۱۳۸۲ .
سيستم .

می گه :سيستم خود ديواری فعال
می گم:ها؟
می گه:ببين من دو ساعته دارم باهات حرف می زنم ، توضيح می دم ، شرح می دم ، اصلا تو متوجه نمی شی ، قصد هم نداری که توجه کنی . اين طوری من احساس می کنم ديوار شدم که بهم توجه نمی کنی .
می گم:ها! چی؟
اين گفتگو ما بين من و آقای برادر صورت گرفت.
                                                     ***
می گن :
خيرو
اصلا درست کار نمی کنه نه به موقع کارهای خونه رو انجام می ده نه به حياط می رسه ... اصلا موجود مثبتی نيست  واقعا اعصابمون رو خورد می کنه.
می گم:ببخشيدا ،  خيرو ، تقسيم هم نيستا.
                                                     ***
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفيد را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانيت
در ابتدای راه
خسته می شوند
دفتر مرا ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن!




نظرات (۰) ساعت ۰۰:۰۰ لينک
۱۶ بهمن ۱۳۸۲ .
بوشهر .

-حُسن ميگفت:
ديگ رفته بيدم تو روم چه خانی . عامو همه ی بچيل اونجه بيدن : عبدی ، قاسو ، مملو ، علو وو ابريمو هم بيدن .تازه اومدم يه بحثی باز کنم يه دفه ديدم به ،  چراغ راضو و خيجو هم بليک بليک می کو . بوی اينا هم هسن دارن پی هم چترمی کنن،  گپ زديم همه ی گپلمو هم در مورد عروسی عباسو بيد و اينا .  اما خومونيما همه ی بچيل بلد کردن پی کانتيوپر کار کنن و پی اينترتت چتر کنن. ديگ مو خم ديدم دی ايم هم ای ديم مشکه کو ايل اوئل می کنه.

۲-راسی ديگ از حنابندون وامی گشتيم يه ماشين عروسی ديديم ای بيق بيق راه انداخته بيدن يه دفه وسط جاده ويسيدن و جمعيت از ماشيناشون پياده شدن و بُنا کردن شپ و کل و رقص.
۳-ميگما خومونيما همی بوشهر خومون بهز صدتا شهر مردمن مو تو ای دو سه هفتيکو که تهرون بيدم پی مردم که حرف می زدم گپلمونم نمی فهميدن چنن . ای خو نه درسن.

۴-تهرون پی ددم رفته بيدم يه عکاسينی عکس بيگيرم . يه آقی تر تميزی بيد .پرسمو کرد :(با احساس بخوانيد) شما هم بوشهر هستين؟ مو : بله . او: اتفاقا چن روز پيش به خانمی اومده بود از بندرعباس می خواس عکس بگيره....
عامو والا بلا بوشهر نه بندرعباسن . نه آبادانن . بوشهر خوش استانن . استان بوشهر جدان . سی چه تا می گيم بوشهر بخالتون ما عربيم نه عامو مانم فارسيم اما از نوع بوشهری.

۵-تمام دلخوشيم آبشار گيسوی توست
کمند گيسوی خود را طناب دار مکن

۶-خيلی جالب بود بدون اينکه چيزی از خوشحاليم بگم همه ی دوستهای مجازی من از پست قبلی من متوجه شدن .ممنونم .خوشحالی من دليلی نداره .فقط خداروشکر که هستم



نظرات (۰) ساعت ۱۸:۳۵ لينک
۱۵ بهمن ۱۳۸۲ .
.

بينندگان عزيز توجه فرماييد
بينندگان عزيز توجه فرماييدوضعيت هم اکنون رنگ رنگی است
بلاگ اسکای گوش بقيه بلاگا کر درسته
لطفا با صدای بلند
هوای پريدن آبی است را بخوانيد.

از کی تشکر کنم؟
از آقای بلاگ اسکای که منو داره می کشه يه روز وبلاگ دارم يه روز ندارم؟
از آقای
پسردايی که با يک روز تاخير منو خوشبحالم کرد؟
از آقای هاتف که آهنگ به اين باحالی خونده؟
از آقای دسپرادو؟
از خودم؟
از
.... پيرهنت چه بت مياد چه تماشايی شدی....خنده هات قيامته

راستی اون خانم ديروزی بودا ، می گه کاش تيتراژ چاپ کاغذهای گزارش رو زياد می کردن


نظرات (۰) ساعت ۱۹:۲۲ لينک
۱۴ بهمن ۱۳۸۲ .
.

چند وقت پيش با يه خانمی که از قضا اونم مهندس بود (اما نه مکانيک ) راجع به کامپيوتر + کار گپ می زديم (فرض کنين واسه مصاحبه استخدامی آمده بود پيش من):
اون:...من با کامپيوتر خيييلی کارا انجام می دم....
من:با کامپيوتر چکار می کنی؟
اون:به وبلاگای خصوصی سر می زنم.
من:
من:خوب نرم افزارها رو کدوم کار می منی؟
اون:... خوب يه سری که تو دانشگاهمون کار می کرديم که شماها وارد نيستين.
من:
من:به آفيس و اينا که حتما مسلطی ديگه؟
اون:عافيص؟!!!
من:ورد و اکسل و ... تايپی ، جدول کشی ، نمودار
اون:وا چرا من اين کار رو بکنم خوب منشی من وظيفه اش همينه ديگه من وقت خودم رو حروم نمی کنم...
من:
من:خوب يه روز اگه منشی نباشه ، يا اصلا شما به کارش مسلط باشی بهتره که اگه گفت نمی شه بتونی بهش باد بدی کارت لنگ نمونه...
اون:منشی واسه همينه ديگه کار من برنامه ريزی و طراحيه (من:با اون برنامه هايی که اسمشون رو هم نمی تونی بياری)
اين جريان گذشت و اين گپ بی نتيجه بود تا.... ديروز پريروزا رفتم يه اتاقی که اون هم بودش و از قضا تايپيست داشت يه متنی رو سريع تايپ می کرد و اون کنارش بود و تايپيست عزيز به اون ياد می داد که :خوب حالا ميری تو فايل ، پرينت رو می زنی ، اين پنجره که باز شد ....
و من شدم
خودتون نتيجه گيری کنين 


نظرات (۰) ساعت ۰۷:۲۸ لينک
۱۲ بهمن ۱۳۸۲ .
برگ برنده .

برگی که از درخت می افتد و
کوچه پا بر آن می نهد
تنها بيتی از ديوان خزان است
اين همه شعر ناسروده را چه می شود؟!
حتی اگر بهار هم شوی
به يقين کاری نمی کنی
با آن همه برگ برنده دست باد...

نظرات (۰) ساعت ۰۷:۱۷ لينک
۱۰ بهمن ۱۳۸۲ .
.

باد ورق پاره ها را سياه خواهد کرد
و فنجانی خالی را اضطراب آب خواهد
شکست
شاعر که بميرد
يعنی من نيستم تا پرنده را قصه کنم
و تو
در بعدازظهر نيمکت و قلم
بی گناه تبخير می شوی
و هيچ کس چشمانت را افسانه نمی کند.
و من چشمهايت را می شنوم
آبی و دور و مبهم
انگار پرنده ای در مردمک چشمانت
 می خواند.
 
http://hasta.persianblog.com


نظرات (۰) ساعت ۱۲:۵۲ لينک
<< صفحه بعدی صفحه قبلی >>
● موضوعات
داستان
فتوبلاگ

هوای پریدن آبی بود.
شهريور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
تير ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
تير ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
شهريور ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
دی ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
آبان ۱۳۸۴
مهر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
مرداد ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴
خرداد ۱۳۸۴
ارديبهشت ۱۳۸۴
فروردين ۱۳۸۴
اسفند ۱۳۸۳
بهمن ۱۳۸۳
دی ۱۳۸۳
آذر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
مهر ۱۳۸۳
شهريور ۱۳۸۳
مرداد ۱۳۸۳
تير ۱۳۸۳
خرداد ۱۳۸۳
ارديبهشت ۱۳۸۳
فروردين ۱۳۸۳
اسفند ۱۳۸۲
بهمن ۱۳۸۲
دی ۱۳۸۲
آذر ۱۳۸۲
آبان ۱۳۸۲
مهر ۱۳۸۲
شهريور ۱۳۸۲

برو به تاريخ:



صفحات
۱

پرهای پرواز دستان توست

عاشق که باشی

هوای پریدن آبیست

عاشق تر که شوی

محو می شوی

دوست داری بیشتر راه بروی

کنار روحی که فراز ابرهاست.

 

ارتباط
برای تماس با نويسنده:
mahasta14@gmail.com

نام:

ايميل
وب‌سايت:
موضوع:
متن نامه:

© Copyright weblog 2003